![]() |
![]() |
|
| عاشقانه |
|
همیشه هر چیزی را که دوست داریم به دست نمیاریم پس بیایید آنچه را که به دست می آوریم دوست بداریم. |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه چهاردهم آذر 1387ساعت 20:56 توسط ترانه |
|
|
هیچکس ویرانیم را حس نکرد وسعت تنهایی ام را حس نکرد در میان خنده های شاد من گریه هم تنهایی ام را حس نکرد. |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه پنجم آبان 1387ساعت 18:7 توسط ترانه |
|
|
حس غریبی است دوست داشتن و عجیب تر از آن دوست داشته شدن وقتی میدانیم یکی با جان و دل دوستمان دارد و نفس ها و صدا و نگاهمان در روح و جانش ریشه دوانده به بازیش میگیریم هر چه او عاشق تر ما سرخوش تر هر چه او دل نازکتر ما بیرحمتر
تقصیر از ما نیست تمامی قصه های عاشقانه اینگونه به گوشمان خوانده شده اند |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و ششم خرداد 1386ساعت 18:10 توسط ترانه |
|
|
چرا دنیا پر از حادثه های وارونه است
عاشق کسی میشی که عاشقی نمیدونه من به دنبال تو و تو به دنبال یکی دیگه هیچ کدوم از ما دوتا به اون یکی راست نمیگه من واسه چشمای نازنین تو یه دیوونه ام من دوست دارم دوست دارم ولی علتشو نمیدونم حالا که میخوای بری بذار نگاهت بکنم چون که میخوام یه بار دیگه این دل و ساکت بکنم |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و ششم خرداد 1386ساعت 18:3 توسط ترانه |
|
|
با خودم عهد کردم که فراموشت کنم چشمانم را بستم تا اشک از آن جاری نشود پرده سیاهی بر چهره ات آویختم خاطراتت را به دور دستها ریختم عشقت را به پرنده مهاجری هدیه کردم به سرنوشت نفرین کردم بال های کبوتر عشقم را شکستم گل های خشکیده از تو مانده را زیر پا له کردم پشت دستم را داغ زدم که دیگه دوست نداشته باشم هر چی کلمه عشق تو دفترم بود پاره کردم |
|
+ نوشته شده در
جمعه سیزدهم بهمن 1385ساعت 18:43 توسط ترانه |
|
|
امروز یه بار دیگه اومدم ولی با کلی تاخیر راستش فکر نمیکردم یه بار دیگه بتونم تو وبلاگم بنویسم چون نه از مودم خبری بود و نه از حوصله چرا باید انسانها مخصوصا من تو زندگیمون به اون چیزایی که دوست داریم نرسیم و همیشه دنبال خوشبختی باشیم و غافل از اینکه این خوشبختی لعنتی همیشه هزاران قدم از ما دور بوده و عمرا بتونیم بدست بیاریمش هر انسانی خوشبختی رو تو یه چیزی میدونه مثلا یکی تو معنویات یکی دیگه تو ثروت یکی تو دوست داشتن و یه بدبخت دیگه مثل من تو درس خوندن شاید باورتون نشه ولی من تو زندگیم همیشه به امید درس زنده بودم و ثانیه های عمرم رو به خاطر عشق به درس سپری کردم و غافل از اینکه روزی زندگیم دچار یکنواختی میشه و زندگی هموار نصیب من میشه و این یعنی نهایت بدبختی و افتادن زندگی تو یه حلقه بی پایان که نمیدونم چه چیزی غیر از مرگ میتونه بهش پایان بده |
|
+ نوشته شده در
جمعه سیزدهم بهمن 1385ساعت 18:37 توسط ترانه |
|
|
وقتی خدای تو خدای منه وقتی آسمون تو آسمون منه وقتی زمستونمون بهارمون عیدمون غممون یکیه پس چرا دستامون از هم جداست چرا قلبهامون جای پاست چرا جاده مون بی انتهاست چرا صدامون بی صدا است چرا زخم هامون بی دواست چرا قبله مون بی خدا است چرا سجده مون نابجاست چرا اشک هامون بی غم هاست |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و پنجم آذر 1385ساعت 16:47 توسط ترانه |
|
|
و یادت هست در آن روز پاییزی کنار برگ زرد مرا تنها رها کردی ندانستی که من بدون تو نمیتونم نفس بکشم،من بدون تو هیچم،ولی تو حرفامو نشنیدی و رفتی و منو با کوله باری از غم تنها گذاشتی گفته بودم نرو و این دل نمیتونه دوریتو تحمل بکنه نذار منو این چنین تنها،نذار منو تو جاده ها گفتم که میمیرم برات چرا رفتی؟؟؟؟؟؟ اکنون به دنبال قبری میگردم تا این قلب شکسته شده رو با دستای خودم دفنش کنم به خاطر اینکه قلب من عاشق قلبی بود که با سنگ بیابان هیچ فرقی نداشت،قلب من عاشق قلبی بود که اصلا قلب نبود،آخر من درد این قلب شکسته شده را به که بگویم،نمیدانم خدایی هست اگر هست چه خدای خاموشی از این همه خاموشی قلبم میگیرد،دوست دارم فریاد بکشم آنقدر فریاد بکشم که صدای فریادم قلب خدا رو به لرزه دربیاره بگم خدایا چرا ،چرااین همه منو عذاب میدی ،چرا اون چیزی که ازش میترسیدم دچارش شدم ،چرا منوبا اونی که دوستش داشتم امتحان کردی ،چرااا؟؟؟؟ خدایا من در اول جوانی چنان به زیر بار مشکلات رفته ایم که دیگر توان ادامه زندگی ازم ربوده شده چرا؟؟؟؟؟ بهم بگو خدای من چرا اینهمه منو رنج میدی ،خدایا من اینهمه دردورنج رو به این امید تحمل میکنم که روزی درهای امیدت رو به روی من وا میکنی .خدایا به او بگو با تمام بدی هایش دوستش دارم بهش بگو عیبی نداره اونی که من دوستش دارم مال من باشه یا نباشه مهم اینکه باشه ،نفس بکشه،لذت ببره،شاد باشه و هیچ غمی نداشته باشه
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه یکم آبان 1385ساعت 21:8 توسط ترانه |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه یکم آبان 1385ساعت 20:30 توسط ترانه |
|
|
برای من نوشته: گذشته ها گذشته، تموم قصه ها هوس بود برای او نوشتم: برای تو هوس بود، ولی برای من نفس بود کاشکی خبر نداشتی دیوونه نگاتم یه مشت خاک ناچیز افتاده ای به زیر پاتم کاشکی صدای قلبت نبود صدای قلبم کاشکی نگفته بودی تا وقت جون دادن باهاتم نوشته هر چه بود تموم شد نوشتم عمر من حروم شد نوشته رفته ای زیادم نوشتم شمع رو به بادم نوشته در دلم هوس ماند نوشتم دل توی قفس ماند کاشکی نبسته بودم زندگیمو به چشمات کاشکی نخورده بودم به سادگی فریب حرفات لعنت به من که آسون به یک نگات شکستم به این دل دیوونه راه گریزو ساده بستم |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه یکم آبان 1385ساعت 20:28 توسط ترانه |
|
|
پرنده های قفسی عادت دارن به بی کسی
|
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و هشتم مهر 1385ساعت 22:23 توسط ترانه |
|
|
یه روزی توی جهنم همدیگرو خواهیم دید تو به جرم اینکه قلب منو دزدیدی و من به جرم اینکه خدا رو ول کردم و تو رو پرستیدم
|
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و هشتم مهر 1385ساعت 22:18 توسط ترانه |
|
|
اشک در چشمان من دریای غم دارد ولی خنده بر لب میزنم تا کس نداند درد من، ورنه این دنیا که ما دیدیم خندیدن نداشت.
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و ششم مهر 1385ساعت 12:12 توسط ترانه |
|
|
اگه میدونی تو این دنیا کسی هست که با دیدنش رنگ صورتت تغییر میکنه و صدای قلبت رو به تاراج میبره مهم نیست که اون مال تو باشه مهم اینه که فقط باشه ، لذت ببره و نفس بکشه.
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و ششم مهر 1385ساعت 12:7 توسط ترانه |
|
|
تو میروی و من فقط نگاهت میکنم تعجب نکن که چرا گریه نمیکنم بی تو یک عمر فرصت برای گریستن دارم اما برای تماشای تو ،همین یک لحظه کافی است و شاید همین یک لحظه اجازه زیستن در چشمان تو را داشته باشم
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و ششم مهر 1385ساعت 12:5 توسط ترانه |
|
|
بعضی روزها فکر میکنم بار گناهم کاری کرده با من که پیش تو روسیاهم، از خجالت بسته نگاهم، درونم میسوزه از سوزش آهم، یاد گرفتاریم میفتم، یاد اون لحظه ای که میبرنم، به یاد غسل و کفنم، یاد فشار قبرمو، فریاد زدنم، یاد عذاب و بدنم، یاد اون لحظه ای که دوتا ملک سوال کنن، یاد ساکت شدنم، یاد اون شلاق هایی که میزنن روی تنم، که بگو خدات کیه قبلت کجاست، چیه کتاب تو، اسم پیامبرتو بگو،کمکم کن که نمونه جوابم توی گلو |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و سوم مهر 1385ساعت 14:33 توسط ترانه |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
جمعه هفدهم شهریور 1385ساعت 11:24 توسط ترانه |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
جمعه هفدهم شهریور 1385ساعت 11:19 توسط ترانه |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
جمعه هفدهم شهریور 1385ساعت 11:15 توسط ترانه |
|
|
بی تو طوفان زده دشت جنونم صید افتاده به خونم تو چه سان میگذری غافل از اندوه درونم بی من از کوچه گذرکردی ورفتی بی من از شهر سفر کردی و رفتی قطره ای اشک درخشید به چشمان سیاهم تا خم کوچه به دنبال تو لغزید نگاهم تو ندیدی نگهت هیچ نیفتاد به راهی که گذشتی چون در خانه ببستم دگر از پای نشستم گوییا زلزله آمد گوییا خانه فرو ریخت سر من بی تو من در همه شهر غریبم بی تو کس نشنود از این دل بشکسته صدایی بر نخیزد دگر از مرغک پر بسته نوایی تو همه بودو نبودی تو همه شعر و سرودی چه گریزی زدر من که زکویم نگریزان گر بمیرم زغم دل با تو هرگز نستیزم منو یک لحظه جدایی نتوانم نتوانم بی تو من زنده نمانم من ودرد جدایی وای بر من از این عشق خدایی وای بر من |
|
+ نوشته شده در
جمعه هفدهم شهریور 1385ساعت 11:10 توسط ترانه |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
|
| پیوندها |
|
فرشته خیال باران عشق طوفان عشق کلبه تنهایی شاعرانه ها lovepoem دانلود برنامه تلخی و شیرینی عشق |
|
RSS
|